mainlogo3 aids ribbon12

یــــــــــــــک

به خاطر بیماریم، هر روز باید 4 یا بعضی وقتا 5 تا قرص بخورم؛ بعضی ماه‏ ها هم باید آمپول بزنم؛ درد داره؛ اما خوبیش اینه که وقتی این کارا رو کنم؛ مامانم میگه خیلی شجاعم. حتی بعضی وقتا بهم میگه: مهدی پسر شجاع منه، مرد بزرگ آینده است. نمی‏دونم آینده یعنی چی؟ اما چیزی که مامان میگه رو دوس دارم. میگن به خاطر بیماریم، از بقیه بچه‏ ها ریزه میزه ‏ترم، اما داداشم که مریض نیست میگه: تو فلفل نبین چه ریزه‏ ای کافیه یکم خودتو به مریضی بزنی تا هرچی میخوای بابایی برات بخره، آخه بابایی خودش بچه نداره؛ ولی ماها رو خیلی دوس داره، چند ماهی هست که بابایی ما شده، بیماریمون خیلی هم بد نیست، الان بابایی هم مریضه، اما خیلی مهربونه، همه میگن اگه اون مریض نبود بابایی ما نمی‏شد. مامانم میگه آدما بعضی وقتا کارای اشتباهی می‏کنن، اما اگه قول بدن به خدا دیگه مواظب کارهاشون باشن؛ خدا مهربونه و میبخشه. تازه مامانم میگه که ما بابا واقعی داشتیم؛ اما اون کارایی کرده بود که باعث مریضیش شده بود؛ بعدشم این مریضی و به مامان داده؛ الانم رفته پیش خدا، اما خدا که خیلی مهربونه و بچه‏ ها رو خیلی دوس داره واسه اینکه ما تنها نباشیم؛ یک بابای جدید برامون فرستاده. بابایی روی دستش خالکوبی داره من یواشکی دیدم، آخه همش آستین بلند می‏پوشه، از مامانم که پرسیدم؛ بهم گفت هیس! نگو بهش ناراحت میشه، "اشتباه کرده اما الان پشیمونه"، پشیمونی هم نمیدونم یعنی چی؟ اما بابایی رو دوس دارم. ما رو هر هفته میبره انجمن "احیاء ارزش‏ها" آخه دوره به خونه مون ، ما از خروس توی حیاطمونم، خیلی زودتر بیدار میشیم؛ اون واسه خودش خوابیده که ما راه میفتیم، آخه باید کلی راه بریم تا به جاده برسیم و اتوبوس سوار بشیم. راهمون دوره اما به جاش کلی خوش میگذره؛ راستی اینم بگم؛ این هفته تولدمه، توی انجمنمون برای همه بچه ‏هایی که مثل من مریضن تولد میگیرن اصلاً هم مسخرم نمی‏کنن، آخه من کلاس اول که بودم پسر عمه‏ هام که می دونستن من "ایدز" دارم بهم گفتن تو میمیری؛ بیخودی برات تولد میگیرن. اما من مردنی نیستم؛ امسال هم میرم کلاس دوم. ایدز خیلی هم بد نیست، بد اینه که آدم دروغ بگه؛ آدم راستگو قویه، منم همیشه راستشو میگم، آخه میدونم اگه میرم دکتر باید بگم مریضم تا اون بیشتر حواسش به من باشه؛ من خدا رو خیلی دوس دارم دکترمون بهم گفته مریضیم به این راحتیا بقیه رو مریض نمیکنه، بیماری ما واکسن نداره، معلوم نیست که کی خوب میشیم، اما تا وقتی داروی خوب کننده همیشگی، بیاد؛ باید مواظب خودمون باشیم و کارهایی که برای بدنمون خطر داره رو انجام ندیم تا بقیه رو مریض نکنیم؛ به همین آسونی. اینم بگم؛ مامان بزرگم دیابت داره، دیابت نمیدونم چیه؛ اما هرچی که هست دوسش ندارم؛ چون نمی‏ذاره آدم شوکولات و شیرینی بخوره؛ اما ایدز که اینجوری نیست. خدا جون دوست دارم، همیشه پیشمون باش.

 

 دو 

شايد آن روز كه سهراب نوشت :

تا شقايق هست زندگي بايد كرد؛           خبري از دل پر درد گل ياس نداشت؛

 اما به نظرم بايد اينجوری نوشت، هر گلي هم باشي؛ چه شقايق، چه گل پيچك و ياس، زندگي اجباريست!!!

این شعر رو قشنگ یادمه، پنجم ابتدایی بودم، اون روز موضوع انشامون امید بود معلم خواست انشامو واسه کلاس بخونم و من انشامو با این شعر شروع کرده بودم؛ بعد از کلاس معلم صدام کرد و گفت: دریا، عزیزم می‏تونم کمکت کنم؟ میخوای با پدر و مادرت حرف بزنم؟ اینجا بود که بغضم شکست و گفتم: حتی خدا هم منو نخواسته انقدر بد بودم که بابا و مامان رو که به همه بچه ‏ها داده از من گرفته حتی بچه‏ های فامیل هم خیلی‏هاشون با من بازی نمی‏کنن... می‏ترسم تو هم بدونی من کیم دیگه معلمم نباشی...

قیافه هاج و واج معلم هنوز کاملاً یادمه! یادمه بهش گفتم تو هم اگه بفهمی من باید از این مدرسه برم؛ بعد این میشه دومین مدرسه ای که منو نخواسته!!

چه خوبه که خاطرات بد فراموش نمیشه! شاید بپرسی چرا خوبه؟ الان می‏گم چون وقتی خودت دردی رو تجربه کرده باشی و دلت شکسته باشه دیگه دلت نمی‏خواد کسی درد دل تو رو تجربه کنه و خرد بشه... از وقتی یادم میاد دو تا فرشته کنارم بود دو تا فرشته مهربون یادمه تو فامیل بهشون می‏گفتن" عمه ‏های بهتر از مادر" یادمه تا به یکیشون عادت می‏کردم باید می‏رفتم خونه اون یکی، خب اونا هم، ‏خونه زندگی و بچه داشتن من که بچشون نبودم...یادمه بچه‏ های فامیل دوس نداشتن با من بازی کنن؛ می‏گفتن آخه تو باید هر ماه آمپول بزنی تازه هر روز هم باید کلی دارو بخوری، ممکنه ما هم مثل تو مریض بشیم؛ اما برعکس همه بچه ها جایی بود که هر هفته شب  چهارشنبه از ذوق فرداش که اونجا کلاس داشتیم خوابم نمی برد اونجا انجمن "احیاء ارزش‏ها " بود جایی که بچه‏ های مثل من که "اچ آی وی مثبت" بودن می‏تونستن راحت بگن، من "اچ آی وی مثبتم" حالا که می‏دونی من بیمارم و مریضت نمیکنم؛ بغلم می‏کنی؟ باهام بازی می‏کنی؟ حالا اون دوران سخت گذشته من الان 19 سالمه، با یک فرد "اچ آی وی مثبت" مثل خودم نامزد کردم می‏خوام که ادامه تحصیل بدم و دکتر بشم و اجازه ندم بچه‏ ی دیگه‏ ای مثل من با "ایدز" به دنیا بیاد. درسته که من پدر و مادرم رو انتخاب نکردم، درسته که من نخواستم اون توی زندان خالکوبی کنه و "اچ آی وی" بگیره، بعد هم مادرم رو مبتلا کنه و اونم من رو ول کنه و بره؛ اما به جاش می‏تونم دوستام و خودم انتخاب کنم، می‏تونم به بقیه بگم که مراقب خودشون باشن اگه اینکار رو نکنم پس با بقیه که آگاه نبودن و دلمو شکوندن چه فرقی دارم؟ و حالا می‏خوام با کمک انجمن احیاء ارزش‏ها به وظیفه خودم عمل کنم و بگم با "ایدز" می‏شه زندگی کرد، بچگی کرد، بزرگ شد، درس خوند، ازدواج کرد و بچه سالم داشت.